⁴آبان ۹۶

خرید بک لینک
چقدر غر زده ام!!اما باز هم ناراحتی ام را آورده ام اینجا.دل آشوبه و غمی دارم.حسرت روزهای جوانی که رو به پایان است....نگرانی واحدهایی که برای تدریس گرفته ام... درست است که ده سال است که دارم درس میدهم اما.... اما اینبار فرق میکند. اینبار به جای زلزله و براورد ریسک و مدیرت بحران، قرار است ادبیات درس بدهم! آن هم اینجا! در دانشگاه رویایی ام!....دلم میخواهد از این به بعد برای همیشه فقط ادبیات درس بدهم... ادبیات معاصر... عربی بیهقی سعدی حافظ... کسایی و خیام و ... کلیله و دمنه، جامع التواریخ، جهانگشا... حتی مولوی و کشف الاسرار و نظامی!...دلم میخواهد.... و الان میفهمم که ... دلم، مثل همان بچه کوچلویی که بودم.... که چیزی که دلم میخواست را نمیگفتم و نمیخواستم تا مبادا با شنیدن نه سرشکسته بشوم و طوری وانمود میکردم که اصلا مهم نیست و نمیخواهم.... آنقدر که خودم هم باورم میشد.... دلم مثل همان الهام کوچلو شده.... به روی خودش نمی آورد که در تب و تاب و سوز و گداز چنین آرزویی تا اینجا 9 سال اضافه بر سازمان!! درس خوانده.... میترسد که نشود..... حالا این 4 واحد.... این چهار واحد... هم شوق و خوشحالی زیادی برایم دارد... هم نوید رسیدن به آرزوی پنهان است و هم نگرانی دارد.... تگرانی از اینکه بفهمی تو مرد این کار نیستی... توانایی اش را نداری.... (البته که مطمئنم، ایمان دارم که می توانم).... از پسش برآمدن.....این چهار واحد بهم انگیزه داده و دوباره پایان نامه را با انرژی شروع کرده ام.... حتی کلاس داستان نویسی که همیشه دوست داشتم ثبت نام کرده ام. میخواهم از استعدادهایم... (که همیشه ازشان ترسیده ام، که همیشه پنهانشان کرده ام که مبادا لب باز کنند و تقاضای ظهور و بروز داشته باشند،) استفاده کنم. دیگر وقتش رسید ⁴آبان ۹۶...

ما را در سایت ⁴آبان ۹۶ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 85 تاريخ: يکشنبه 9 مهر 1402 ساعت: 20:03

صفحه بندی